تبليغاتX
روزشمار ونکوور

پوستین کهنه شب را کشیده ام رویم

تا کسی نبیند این تاول چسبیده به روحم را

سرمای آذر و دی و بهمن و اسفند را

کول می کنم چون صلیب یحنا

نمی دانم تا کجا و تا به کی

از امروز تا نمی دانم

لخت لخت این سفر

سوگنامه مردانگی من است

که در جهل روزگار

شهامت دریوزگان را

چو بومرنگی

به سمتم قی کرده پرتاب می کند.

من و مایی نمی ماند

جمله ویران می شویم

زیر این تلمبار چرک

شط جنون آسای روده ما را در می نوردد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:55 توسط مهدي عزيزي |

هنوز درد می کند

آنوقت نیامده

باز فرو می کنی

درد را در استخوانم

تا کجا

تا چقدر

وسعت این درد بباید بود

نه از رفتگانی

و نه ز مردگان

درد.

جلو نمی روم

عقب که بماند

فرو می روم

در درد

آخ دردم آمد

یواش.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:23 توسط مهدي عزيزي |

جنگ موج و سنگ

و یا سنگر و گلوله

مثنوی پوسیده مردی است تنها

که تبری دارد

از رأفت بیهوده دلبرکان.

تنها مرد

نا بخشوده ترین مرد

ثروتش مرگ است

با یک لیوان محلول مردانه 

سیانید پتاسیم.   

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:41 توسط مهدي عزيزي |

لحظه اي

تنها لحظه اي بر آب بوسه زد

پر گشود

پرنده اي بود

انگاري

و شابد نبود

جان ندشت

قلب و روح

بي شك نداشت

بوسه زد بر آب

چون صداي لنت رو به موت

پر گشود

هر چند كه پر نداشت

پريد

پريديم با هم

انگاري

او از آب

من ز خواب.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:9 توسط مهدي عزيزي |

فصل واژه هاي غربت را چه كسي ورق خواهد زد؟

چروكيده و پژمرده

آمديم

پژمرده و تاريك

خواهيم رفت

بر كدامين خاك نماز خواهيم گذارد؟

بر سجاده ما مهر پشماني هاست

پريشاني هاست

ما از كدامين نسل

از كدامين فصل فرو افتاديم؟

قرص ماه

غربت ماهي

فوران سكوت

خفقان

فصل واژه هاي غربت را چه كسي ورق خواهد زد؟

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:33 توسط مهدي عزيزي |

دلیل بودنم باش

دلیل ماندنم

دلیل پرواز

دلیل عشق ورزیدنم

 

درختان ترا نشناخته گل می دهند

ترا که ببینند چه می کنند؟

فصل ها بی نشان از تو به بهار می رسند

ترا که ببینند فصل پنجم سال می شوی

گلها بی تو دیده نمی شوند

رنگ ها بی تو بی رنگ اند

جهان بی تو هیچ است

 

باران که ببارد

آفتاب که بتابد

رنگین کمان که بشکفد

بر صفحه آبی آسمان

جملگی بهانه ای است

برای بی قراری هستی در نبودنت

این ها که اینگونه باشند

بیین من چه می کشم

 

نفسهایم به شماره می افتد

 از کابوس دوری ات

از تشویش نبودنت

دلیل شکفتن درختان

بودن فصل ها

شکفتن رنگ ها و گل ها که باشی

باران و بهاران بی تو هیچ اند

ببین من چه می کشم

 

دلیل بودنم باش

دلیل ماندنم

دلیل ساده از تو سرودنم

از نو شکفتنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3:25 توسط مهدي عزيزي |

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

هيچ ايچنين دلتنگ ات نبودم

چون ماهي جدا افتاده از دريا

بي خوابم

و قدم مي زنم

بر صفحه اي تنگ بلور.

اين روزها مي گذرد

و من چون آفتابگرداني جدا افتاده از خورشيد

بال بال مي زنم

براي قطره اي از پرتو نوراني آفتاب عالم تاب.

 

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

كهنه سواري دلشكسته ام

و ماديانم به دياري ديگر كوچ داده شده.

 اين روزها

خيال هاي من ديگر خيال نيست

كابوس است

كابوس تنهايي و بي پناهي

انسان با نخستين درد آغاز مي شود

و با اولين گناه به پايان مي رسد.

من به كدامين گناه خيال مي كنم؟

 

 اين روزها مي گذرد

و تو مي آيي

ماهي راهي دريا مي شود

آفتابگردان دوباره مي خندد

اما خيال هاي من ....

آفتاب عالم تاب كه بتابد

من نيز روز مي شوم

دشت مي شوم

رود مي شوم

با تو من دوباره

 دماوند مي شوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3:22 توسط مهدي عزيزي |

وداع نكرده نازنين با تو وداع مي كنيم

جملگي ابر مي شويم

جملگي باران

و مي باريم

بر مزار گل پوشت

تا از اين خاك شقايقي بر آيد

جوان و دلربا

دل تنگ تر از سنگ صبور

با باد همسفر مي شويم

تا بار ديگر مه رخ تازه شكفته را نظاره كنيم

و شادمان از نو شكفتنت

تازه مي شويم

و ديدارمان تازه مي شود.

                                   

                                     براي بهناز عزيزمان

                                   روحش قرين آرامش باد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:2 توسط مهدي عزيزي |