تبليغاتX
گاه نوشت ونکوور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نازنین سبزپوش

در این قحطی کلام

ناز جوهر و قلم را باید خرید

که از تو نوشت

قلم های سیاه این روزها سبز می نویسند

چه رسد به قلم بی دوات من

به کاغذ نرسیده می دود

اما نه، باید درنگ کرد

در این زمهریر خشکسالی و دروغ

****

باید نوشت اما نه به نام استعار

که به نام دل

رود خشم به سبزی دشت ها جان داده

هر چند حکایت من چیز دیگری است

به خیابان سرخ می نگرم

سبز می شود درخت پیر تن من

****

به دشت می نگرم

سرخ می شود گونه های من

به هر طرف که نگریستم ترا دیدم

ترا چه کنم

صدایت را از من دریغ می کنی

به چه زبان باید ترا سرود

سرخ یا سبز؟

****

دلتنگی من اسارت در چاه تنهایی یوسف است

ترسم که یعقوب فراموشم کند

نیافروخته در دلش خاموشم کند

به هر زبان که سر به باد سپارد

****

به هر کلام که جان در دلش دارد

کویر تشنه دلم

ترا به یک صدا می خواند

نازنین سبز جامه من

با من سخن بگو!

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 5:9 | 
جومونگ زدگی مضمن

حتماً تا به حال درباره آدم هایی که تحت تاثیر یک سریال یا فیلم قرار گرفته اند، شنیده یا خوانده اید. اما شده از خودتان بپرسید چرا این اتفاقات حول و حوش آدم های جامعه ما پرسه می زنند؟ اگر یک نگاه کلی به موضوعات متاخیری که سریال «افسانه جومونگ» به آنها دامن زده بیاندازیم به نکات جالبی برخورد خواهیم کرد که شاید خود ما را هم در بر بگیرد. اصولا اینکه ما آدم های جوگیری هستیم چیز تازه ای نسیت اما علت این همه جوگیر شدن چیست؟

مثلاً تا حالا فکرش را کرده اید چرا یک نفر باید به ثبت احوال مراجعه کند و بخواهد اسمش را به «جومونگ» و یا «مرادبیک» تغیر دهد؟ و یا چرا یک نفر باید خود را به خاطر بازیگر این سریال بکشد؟ و یا حتی چرا یک خانواده برای اینکه تماشای سریال «افسانه جومونگ» را از دست ندهند فرزند خردسالشان را در کوهستان فراموش کنند و حادثه تلخی را به جان بخرند؟

اگر به محدوده بروز اغلب این اتفاقات و شرایط محیطی آدم هایی که در معرض این اتفاقات قرار گرفته اند، دقت کنیم متوجه نکاتی می شویم که در شکل گیری این معضلات نقش عمده ای داشته اند. مثلا کسی که می خواهد اسمش جومونگ باشد شاید در شرایطی زندگی کرده که به فراخور موقعیت های مختلف دچار تهدید، تحقیر و تمسخر واقع شده و یا در زندگی اش عقده مندی های بسیاری وجود دارد که تصور می کند با تغییر اسمش می تواند به نوعی با آنها مقابله کند. یا کسی که به خاطر بازیگر زن و یا مرد افسانه جومونگ دست به خود کشی می زند شاید با یک زندگی خالی از هرگونه عشق و دوستی مواجه است و یا حتی شرایطی برای ازدواج کردن ندارد که دل به یک تصویر می بندد. خانواده ای که فرزندش را بر اثر یک غفلت از دست می دهد بی تردید از یک زندگی خالی از هیجان رنج می برد که با تماشای یک سریال این هیجان را به نوعی به زندگی اش تزریق می کند.

در شرایطی که ما در اجتماعی زندگی می کنیم که به شدت مدعی مدرن شدن است، نبود و کمبود امکانات مادی و معنوی و جای خالی سایر رسانه ها مثل تئاتر،سینما،اینترنت و سایر وسایل دیگر ارتباط جمعی و یا محدود شدن آنها باعث بروز این چنین اختلالات رفتاری می شود. از طرفی شرایط دشوار محیطی مثل دشواری و سخت شدن ازدواج برای نسل جوان و یا سطحی نگری و جای خالی نقد و بررسی از سوی تلویزیون که معمولا پس از پایان هر مجموعه ای در یکی دو قسمت دست به نقد مجوعه های ایرانی و خارجی  می زند، خود باعث بروز این اختلالات در جامعه ما می شود.

کاش روزی برسد که جامعه ما بتواند خودش را به نوعی احیا کند و قصه ها و افسانه های مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها دوباره ما را به هیجان بیاورد. کاش ما بتوانیم با خواندن یک کتاب یا شنیدن یک موسیقی و یا دیدن یک تئاتر به هیجان بیاییم،عاشق شویم و به دنبال نیمه های گمشده خود باشیم. کاش روزی برسد که آدم های جامعه ما دیگر تحت تاثیر سریال های خاور دور قرار نگیرند و این جومونگ زدگی مضمن از جامعه ما رخت بر بندد. هر چند که بی تردید موج دیگری در راه است....

 

این مطلب قرار بود در همشهری جوان چاپ بشه اما نشد....

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 7:17 | 
سلام به غروب روزهایی که گذشت

سلام

من دوباره آمدم. دوباره آمدنم ناگزیر مثل همه رفتن هایم. مثل همه نرفتن هایم و مثل ناگزیر رفتن رفتگان و ناگزیر آمدن آمده گان. الان نه مجالی هست برای ابراز و نه شوقی برای نوشتن تمام این ماه هایی که نبودم و نبودیم. شاید روزگاری بنویسم از این 68 روز گذشته و 68 روز گذشته تر از آن. به هر حال من آمدم. خسته. دل شکسته و غضب آلود با هزاران هزار خشم و دریا دریا امید به چراغی که همیشه در مه روشن خواهد ماند. من آمدم با آمدنی نستوه. با کوله باری خاطره و اما بغضی که شکستنش جایز نیست. من آمدم با هزار هزار دانسته و ندانسته با هزاران حرف خفته شده در مزار سینه ام. من آمدم. سلام.

 

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 7:0 | 
فتان

این روزها دارم یک نمایشنامه می نویسم. نمایشنامه ای درباره آدم های بی اختیار که جبر جبارانه اونها را از بودنشان محروم کرده است. اسم نمایشنامه رو به خاطر بازی تحسین برانگیز «فتانه ملک محمدی» در فیلم «سوپراستار» گذاشتم «فتان».

خلاصه

داستان درباره مردی است که در بوهبوهه جنگ با دختر یک شهید و خانواده جنگ زده ازدواج کرده و بعد از آن به جبر خانوادش جلای وطن کرده است. و حالا پس از 20 سال برگشته. و این بار عصایانگرایانه مقابل فشار خانواده اش ایستاده و می خواهد دختر و همسرش را به آرزوهاشون برساند. اما غافل از اینکه لیلا همسر مجید با جانباز 75% به نام شهاب ازدواج کرده و فتان دختر لیلا و مجید فکر می کند، شهاب پدر واقعی اوست. از این رو فتان یک دختر مذهبی و تا حدودی قائل به سنت های فکری و ایدئولوژی شهاب است.

بخشی از دیالوگ ها:

تابلو هشتم/دوشنبه/پارک/ غروب یک روز آفتابی

مجید پشت به نیمکت پارک ایستاده. دستش را بر تیزی سرد نیمکت می کشد و چند قدمی رو پیش بر می دارد و می ایستد. به طیف های رنگی خورشید رو به موت دوشنبه خیره می ماند. لیلا بر نمیک نشته و خیره به رو به روست. لیلا همچنان مبهوت است. مجید سری می چرخاند و زیر چشمی نگاهش می کندو باز بر می گردد رو به افق آهی می کشد و به سمت نیمکت می آید.

مجید: چرا چیزی نمی گی؟

لیلا: چی بگم؟

مجید: نمی دونم؟ از این سالها اینکه بعد از رفتن من چی کار کردی؟ کجا رفتی؟ تا کی تو او خونه بودی؟ چرا بعد جنگ نرفتی شهرت؟ این سالها چطوری گذشت؟ ازدواج کردی یا نه؟ بچه داری؟ نمی دونم هر چی؟

لیلا: (پوزخند زنان) مگه فرقی هم می کنه؟

مجید قدمی به جلو بر می دارد و می نشیند و لیلا خودش را جا به جا می کند و از او فاصله می گیرد و چادرش را مرتب می کند.

مجید: یعنی چی که فرقی نمی کنه؟ نا سلامتی تو زن منی؟

لیلا: (برافروخته) چی زنه تو؟ زن تو مرده. با چه رویی می تونی بگی من زنه توام؟ من زنت بودم اونم 20 سال پیش. دوره زمونه عوض شده آقای مهربان.

مجید: (غمگین و مغموم) آقای مهربان؟ زنم بودی یعنی چی؟

لیلا: چی پس انتظار داری بعد 20 سال وقتی می بینمت بپرم بغلت کنم و بگم عزیزم خوش آمدی. من و بچه ات تو این سال ها هیچ کاری نداشتیم جز اینکه منتظرت بمونیم. بعدشم بدم سر کوچه تون بنویسن «مهربان قهرمان خوش آمدی به ایران».

مجید: (بغض کرده) بچه مون؟

لیلا متوجه اشتباهش می شود و سعی می کند به خودش مسلط باشد.

لیلا: من گفتم بچه مون؟ اشتباه شنیدی؟ گفتم بچه ها.

مجید: تو گفتی بچه مون. چرا به من نگفتی که حامله ای. تو به من دروغ گفتی؟ از من پنهان کردی که پای بچه در میونه.

لیلا: ببخشید از کجا باید شما رو پیدا می کردم و می گفتم که داری پدر می شی؟

مجید: حالا کجاست؟

لیلا: چی فرقی می کنی؟ بعد 20 سال که حالا زندگیمون داره یکمی آروم میشه. اومدی اونم ازمون بگیری؟

مجید: من اومدم همه چی رو درست کنم.

لیلا: از مامانت اجازه گرفتی؟

مجید:اومدم برات یک زندگی آروم و خوب بسازم. برای تو و .... راستی اسمش چیه؟ پسره یا دختره؟ دیگه باید واسه خودش مردی شده باشه! نه؟ اسمش چیه؟

لیلا: (با پوزخند) پدر نمونه رو باش. نمودونه بچه اش پسره یا دختر؟ (دلسوز) فتان. دختره. دانشجوی علوم سیاسیه.

مجید: به خودم رفته پس که دنبال سیاسته.

لیلا: آره خیلی. فکر نمی کنی یکم زود تشریف آوردی؟ به نظرت  چیزی عوض نشده؟ من. خودت. خیابونا. شهر. دنیا. واقعاً تو با چه رویی پا شدی اومدی؟ با چه رویی اومدی سراغ من؟

مجید: من که بهت گفتم بیا. خودت نخواستی.

لیلا: آهان. کجا باید می آمدم؟ نه اینکه مامانت خیلی من رو دوست داشت. باید ساکم بر می داشتم و راه می افتادم ینگه دنیا. آره تو راست می گی؟

مجید: چرا جواب تلفن و نامه هام رو ندادی؟ بعد چند وقتم که از اون خونه رفته بودی؟ اما توی تمام این سالها به فکرت بودم. همه جا دانشگاه. سر کار. خونه. سفر . شب. روز. بهار و زمستون. چی کار باید می کردم وقتی نیومدی و نخواستی که پیدات کنم. حالا که اومدم چرا اینجوری باهام برخورد می کنی. چرا پسم می زنی؟ من بعد این همه سال به خاطر تو اومدم.

لیلا: خب اشتباه کردی. من که همون موقع هم بهت گفتم یا من یا مادرت. نگفتم؟ گفتم اگر رفتی یادت بره که زنی هم داری. نگفتم؟ گفتم با اینکه راضی نیستم بری اما اگر رفتی و پا تو گذاشتی بیرون یادت بره که زنی هم داری و سعی کن یک زندگی تازه و جوری که مامانت می خواد زندگی کن و یک زندگی جدید رو شروع کن. نگفتم؟ گفتم مجید هر انتخابی یه تاوان داره  کاری نکن که تاوان اتنخاب اشتباهت رو پس بدی. نگفتم؟ گفتم با رفتنت من رو از دست نمیدی و این خودتی که از دست رفتی. نگفتم؟ گفتم زندگی همین دقیقه و ساعت نیست، حرفی که سر عقدم بهت زدم. مجید من همه این رو بهت گفتم و تو چی جوابم رو دادی؟ گفتی مادرمه، گفتی پدرم ولش کرده و رفته و جز من کسی رو نداره و مرجانه هم که حواش به دوستاش بیشتر هست تا به اون. هر چی هم که باشه هر ج.ری هم که باشه باز مادرمه. هیچ کاری هم که نکرده باشه، من رو که زاییده. مجید من همه چیز رو بهت گفتم و تو باز رفتی.

مجید: بازم همن حرفا رو واست تکرار کنم؟ من مجبور بودم. می فهمی؟

لیلا: مجبور بودی زن حامله ات رو تو اون شرایط ول کنی بری؟

مجید: من از کجا باید می دونستم تو حامله ای؟ هان؟ درسته که من به اجبار رفتم، حالا که به انتخاب خودم برگشتم چرا با من این ریختی حرف می زنی؟ مثل غریبه ها؟

لیلا: واسه اینکه غریبه ای. واسه اینکه تو همون کاری رو کردی که پدرت با مادرت کرد. همون کاری که ازش نفرت داشتی. منم نمی تونستم 20 سال منتظر بمونم که شاید یک روز پدر بچه ام خواب نما بشه و برگرده و بعد واسش شناسنامه بگیرم. اون روزها که تو داشتی آب پرتقالی رو که مادرت واست آب گرفته بود رو با تخم مرغ و بیکنت نوش جان می کردی. جوونای این مملکت واسه خاک وطنشون با خون رفقا و برادرشون وضو می گرفتن. خیلی دیر اومدی مجید. خیلی. اون وقت و ساعت بهت گفتم نرو و این وقت و ساعت بهت می گم برگردی. اینجا هیچکس تو رو یادش نیست. (بر می خیزد و قدمی رو به پیش بر می دارد) برگرد و دیگه مزاحم زندگی من و دخترم نشو.

مجید: اون دختر من هم هست.

لیلا چند قدمی از مجید دور می شود

لیلا: نه، نیست.

مجید: چرا این رو میگی؟

لیلا: واسه اینکه نیست. واسه اینکه من همون وقت واسش شناسنامه گرفتم. تو پدرش نیستی.

مجید به لیلا نزدیک می شود و لیلا از او فاصله می گیرد.

مجید: (مغموم) پس ازدواج کردی؟

لیلا: (مصمم) آره. 20 ساله.

مجید: پس من چی؟

لیلا: تو همان روزی که رفتی مردی. من هم مجبور بودم واسه آینده فتان بهترین تصمیم رو بگیرم.

لیلا چند قدم دیگر بر میدارد به قصد رفتن.

مجید: (سرخورده) کی هست؟ می شناسمش؟

لیلا: نه.

مجید: آدم خوبیه؟ اذیتت که نمی کنه؟

لیلا: (با ترحم) بی آزاره.

مجید: فتان رو چی دوست داره؟

لیلا: (مصمم) خیلی زیاد.

مجید(ملتمس) فتان چی؟

لیلا: (مصمم) عاشقشه. میگه بابای من بهترین بابای دنیاست. همه جا کلی پزش رو میده. میگه بابای من یک قهرمانه.

لیلا قدم هایش را محکم تر و مصمم تر بر می دارد. پیش از خارج شدن می ماند. می خواهد چیزی بگویدم مکث می کند. سر می چرخاند به سمت مجید.

لیلا: سعی کن دیگه به من و دخترم فکر نکنی. دور و زمونه عوض شده آدما عوض شدن و هیچی دیگه به مثل اون روزها نیست. امروز دیگه تو این خاک کسی جواب سلام کسی رو با کلی احوال پرسی جواب نمیده. وقتی به کسی سلام می کنی، یک نگاه بهت می کنه تا ببینه واسش صرف داره جوابت رو بده یا نه؟ امروز دیگع پهلوون ها و کشتی گیرها قهرمان نیستن و دزدها و کلابردارها جاشون رو گرفتن. برگرد و فراموش کن چی دیدی و چی شنیدی؟

پیش از خروج سوال مجید میخکوبش می کند.

مجید: نگاهش رو مثل نگاه من دوست داری؟ شوهرت رو می گم. اسمش ......

لیلا: (با بغض و اشک) کوره. چشماش رو کنار فرات به عشق این خاک و خاک کربلا جا گذاشته. شهاب جانبازه.

و لیلا می رود.

مجید: (مغموم) چقدر عوض شدی...............

 

تاریکی

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 4:20 | 
مردن بدون گور
کاش کسی می آمد

و  بر گور من شاخه نارگسی می نهاد

نه از عابران

و نه ساکنان این زمین کسی نیست

این همه داستان را به یاد آورد.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 2:38 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar