تبليغاتX
گاه نوشت ونکوور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نقطه ها با من تماس بگیرید
ای نقطه ها با من تماس بگیرید لااقل با ایمیل شاید بتوان به گفت و گو چالش نشست. از تمام نقطه هایی که من و رنوشته هام رو نقد می کنند صمیمانه خواهش می کنم با من از طریق ایمیلم تماس بگیرند. medi.azizi@gmail.com

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 2:28 | 
طالقاني تنها نام یک خيابان نيست

« تحمیل کردن به نام دین خطرناک‌ترین تحمیلات است، یعنی آنچه از خدا نیست، از جانب حق نیست، آن‌ها را به اسم خدا به دست‌ و پای مردم ببندند، حق اعتراض به کسی ندهند، حق انتقاد ندهند، حق فعالیت آزاد به مسلمان‌ها و مردم ندهند»

مي خواهم اين بار درباره مردي بنويسم كه بزرگ بود. سالم بود. سلامت اخلاق و كردار داشت در همه چيز. يكه تاز بود. در بلاغت و روايت نظير نداشت. مي خواهم وام بگيرم از نوشته فبلي كه او را نشناختيم. نسل من او را نشناخت و شايد هرگز نخواهد شناخت.

مرحوم آيت الله سید محمود طالقانی در سال ١۲٨٩ هجري شمسي ديده به جهان گشود.

طالقاني متفكري نبود كه تنها در گوشه‌اي معتكف شود و به خواندن و تفسير قران بپردازد. او مرد عمل، آزادي خواهي تلاشگر و قهرمان حضور در صحنه اجتماع بود. او با حضور مستمرش در عرصه مبارزات سياسي، مسايل و مشكلات جامعه اش را مي ديد و لمس مي كرد و مي كوشيد كه براي حل آنها پاسخ هاي مناسب قرآني بيابد و عرضه كند.

طالقاني يكي از احياگران و اصلاح كنندگان انديشه ديني به شمار مي رود. او به حق ابوذر زمان نام گرفت و زبان گويايش همانند شمشير برنده بود.

‌طالقاني در تلاش بود تا ثابت كند دين براي رهايي و آزادي بشر آمده است او از آزادي هاي مشروع و قانوني ملت دفاع كرده است .

وقتي هفته پيش سخنان او را در نماز جمعه تهران در سال 58 شنيدم يك سوال بزرگ برايم پيش آمد كه او كه بود و ما چقدر درباره اش مي دانيم؟

اين جملات پيشتر به جملات يك اهل فلسفه و حكمت مي آيد تا يك روحاني؛ «زمين مادر ماست»،«نظمي كه هستي را به حركت وا مي دارد و اين جغرافياي خاك در مدارهاي عرضي و طولي خود چون يك اركستر عمل مي كند و رهبري آن بي نقص است. »

« جملة‌ ذرّاتِ عالم‌ در نهان‌               با تو مي‌گويند روزان‌ و شبان‌

 

 ما سميعيم‌ و بصيريم‌ و خوشيم‌                  با شما نا محرمان‌ ما خامُشيم‌ »

 

بي شك اگر آيت الله طالقاني يك دهه بيشتر عمر مي كرد وضعيت روشنفكري و روشنگري ديني چيزي غير امروز بود و شايد هواداران امروز او در غالبي ديگر ظاهر مي شدند.

اين دو مطلب زير را كه در شماره 16 هفته نامه شهروند چاپ شده بخوانيد تا با روح بزرگ طالقاني در آميزيد.

خداحافظي طالقاني با «اسلام سياسي»

 

مرجعيت شورايي يا شوراي فتوا

سيد محمود طالقاني بزرگ بود. خيلي بزرگ.  واي بر ما كه او را نشناخته از دنيا برويم. طالقاني تنها نام یک خيابان نيست. او انساني تمام بود. آزاده و سلامت.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 1:53 | 
ماه و پلنگ را بخوانید بعد بمیرید

 

مسعود ده نمكي در نشست مطبوعاتي فيلمش هنگامه جشنواره فيلم فجر گفت: «با نمايش فيلم من پوز متحجرها و روشنفكرها با هم خورد.» آن وقت همه يا خنديدند و يا ريشخند زدند. اما يك تعبير سوال از ذهن من پر از سوال طراوش مي كند كه روشنفكر كيست؟ نه از منظر جامعه شناختي كه از منظر اجتماع، از منظر بقال و شقال يا همان آأم هاي معمولي، عابران خسته و عوام. به جايگاه و پاياه تاريخي روشنفكر هم كاري نداريم. به اينكه روشنفكر با چه المان هايي تعريف مي شود هم طرف نيستيم تنها و تنها با اينكه روشنفكر چكونه است كه او را روشنفكر نام مي نهيم. از نظر من -كاملاً شخصي- روشنفكر كسي است كه جهان و روزگار معاصرش چند قدمي پيش است و در عين اين پيشتازي و پيشگامي آدم درست و درماني است. يعني در كنار مطالبات فرهنگي،سياسي،اجتماعي و مذهبي با جهان عصر خودش ديگاه و رويه و آنچه در آينده بروز خواهد كرد را گمانه مي زند و توده را از عواقب آن بر حذر مي دارد و در عين اينكه با مردم زمانه خويش در ارتباط است؛ توليد فكر و انديشه را در مرزهاي جغرافيايي خويش به دور دست ها صادر مي كند. حال يك سوال «امروز بيرون از مرزهاي اين گربه رو پا در حوزه فرهنگ جز سعدي،حافظ، مولانا،خيام و باقي چه چيز و چه كساني مردم دنيا را متوجه ايران مي سازند؟ حتي در همين موارد فرهنگي هم بعضاً كشورهاي ديگر ادعاي تصاحب مفاخر ما را دارند. ايران در كاوشگر گوگل با پسته،نفت،انرژي هسته اي،احمدي نژاد،گربه، فرش،تروريست و چند واژه ديگر به جهان معرفي مي شود كه هيچ يك در حوزه فرهنگ نيست. ؟؟؟؟ نويسندگان ما را دنيا نمي شناسد و نمي داند كه از ميان خيل عظيم نو پا و معاصر در حوزه ادبيات داستاني،شعر،نقد ادبي، درام نويسي و .... ما نيز چيره دستيم. مردم ما در اين مرزهاي خاكي هم نمي دانند كه چه كساني پايه گذار بنيان ادب فارسي بودند. شاملو،اخوان،يدالله رويايي،جمال زاده، گلستان،آل احمد، ناتل خانلري،زرين كوب و يك دريا نامور فرهنگ و هنر ايران را نمي شناسند. جوان سرزمين ما داستان هاي آبكي دانيل استيل را مي خواند و نمي داند كه «ماه و پلنگ»  بيژن مفيد يكي از عاشقانه ترين درام هاي تاريخ ادبيات نمايشي ماست. اين همان نقصان بزرگ است. نسل پيش از ما براي يك شماره مجله فردوسي قش مي كرد و تا مقالات سپانلو را نمي خواند بيژن مفيد شب خوابش نمي برد. و ما نيز در عصر فقر روشنفكر كه نه؛ همه هستند، روشنگر به دنبال چراغ مي گردد. واي به حال نسلي كه «ماه و پلنگ» بيژن مفيد را نخواند و از دنيا برود. واي به حال كسي كه نداند شاملو كه بود نه در قلم كه در منش. ما روشنفكر نداريم و آنها كه ده نمكي پوزشان را با فيلمش زده، روشنفكر نيستند؛ فرزندان رسانه هاي پوچند. سروش و يا حتي با قدري اقماض جهانبگلو روشنفكران معاصرند. نه به خاطر خودشان به خاطر سوادشان و اثرشان.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 18:15 | 
ماجراي يك حدف بزرگ

 

با عرض پوزش این پست به دلیل دلسوزی بیش از حد و سفارش های دوستان بلاجبار ..... شد.يك سوال بزرگ؛ جسارت يعني چه؟ وظيفه يك روزنامه نگار چيست؟ چند هفته اي از توجهات فائقه روزنامه تاريخي كيهان به خانه هنرمندان ايران مي گذشت و بهروز غريب پور نيز اين خانه را ترك گفته بود. يادداشتي را به پاس ارج نهادن به زحمات غريب پور آماده كردم و پيش از تحويل آن با يكي از روزنامه هاي كثير الانتشار ظاهراً اصلاح طلب تماس گرفتم كه از چاپ يادداشت مطمئن شوم. Ok را كه گرفتم يادداشت را بردم و تحويل سرويس فرهنگي روزنامه اعتماد ملي دادم. يادداشت من نه توهين آميز بود و نه سياسي. صرفاً يادداشتي بود در جهت شفاف شدن  مسائلي كه روزنامه كيهان در بيان آن قدري تحريف كرده بود. از جمله به مراسم رونمايي از كتاب رضا يحيايي كه هرگز برگزار نشد و كيهان مدعي برگزار شدن آن بود. در اين مورد و چند مورد نظير آن به شخصه شاهد ايستادگي غريب پور در برگزار نشدن مراسم بودم. روز پيش از برگزاري مراسم رونمايي كتاب يحيايي گويا مشاور وزير ارشاد محمد حسين نيرومند - كه ظاهراً 12 سال سردبير كيهان كاريكاتور هم بوده- با غريب پور تماس مي گيرد و از عدم رضايت ارشاد از برگزاري اين مراسم مي كند و غريب پور هم ساعتي پيش از آغاز مراسم از برگزاري آن سر باز زد و هر چه عليرضا سميع آذر اصرار كرد ،غريب پور زير بار نرفت كه نرفت. در برگزاري سومين جايزه عكاسي مطبوعاتي كاوه گلستان نيز همين شد. ارشاد به كتاب مجوز نداد و با پيشنهاد ليلي گلستان نمايشگاه و مراسم پاياني آن نيز لغو شد.

حال من در يادداشتم با اشاره به اين موضوعات و روند مديريت غريب پور طي بيست سال گذشته به اين نكته اشاره كرده بودم كه اگر مديري توانمند و لايق از صحنه مديريت فرهنگي حذف شود و مديراني اتفاقي و گذرا بر مسند بنشيند چه لطماتي بر پيكره فرهنگ وارد خواهد شد و اين دور ذهن نبود كه در ادامه بگويم كه تاريخ درباره غريب پور و شريعتمداري قضاوت خواهد كرد. چرا كه همانقدر كه حوزه مطبوعات و فرهنگ به روزنامه نگاري شريعتمداري نيازمند است همانقدر هم عالم مديريت فرهنكي و هنري به غريب پور نياز دارد و بايد قدري تامل كرد تا تاريخ درباره حقايق قضاوت كند و عملكرد سردبير روزنامه كيهان «شايان فر» كه به اسم مستعار پدرام ملك بهار به زبان نقد به خانه هنرمندان ايران حمله برده است، روزگاري دگر نقد خواهد شد.

روزنامه اعتماد ملي ارگان حزبي به همين نام و وابسته به مهدي كروبي كه مدعي جسارت بيش از حد است براي دومين بار از انتشار مطلبي از من امتنا كرد و جسارت اينجا براي من معنا شد. من تنها و تنها و تنها به خاطر همين شعارزدگي و روشنفكر نما بودن براي مردم و تحجر از داخل نه به اين ارگان بلكه هيچ اصلاح طلب دروغين ديگري در دو انتخابات آينده راي نمي دهم و ترجيح مي دهم رايم را براي كساني به صندوق بياندازم كه لااقل صادقند و در درون و بيرون يك منش دارند. راي دادن به اصولگرايان اصلاح طلب يا همان طرفداران قاليباف شرافتش از اين بهتر است، دانسته تيغ بر شاهرگ خود و همكاران شريفم بكشم. به قول معروف این به ظاهر اصلاحطلبان از بیرون مردم را کشته اند و از درون خودشان را.

بهروز غریب پور اگر بزرگترین قربانی همین اصلاحطلبان نباشد اما یکی از آنهاست که نام او رابه خودشان نسبت دادند و جامعه فرهنگی و هنری را از داشتن یک مدیر بزرگ محروم کردند.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 2:46 | 
ماه و پلنگ

تو مي روي

قطار مي رود

و من

گيج گيج مي زنم از رفتن

عشق جوانه مي شود

در كوير دهليزهايم

و باران

از غرش آسمان

به دامان زمين.

شعرم

شعارم

شعورم را به تو مي دهم

نمي ماني

مي گريزي

و تهديد

آغاز مي شود

و من خسته

بيزار و تنها

رها مي شوم در سكوت

ستاره ها ترا مي بينند

و ماه نيز

خورشيد

اما

از توي روي مي گيرد

و تو باز مي روي

مي روي

مي روي

 شايد رفته اي

و نيز هستي

بمان

تو كه خورشيدي

بمان

و تو ميروي

و من بايد مرده باشم

در ساعت

ماه و پلنگ.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 1:35 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar