تبليغاتX
روزشمار ونکوور
ای نقطه ها با من تماس بگیرید لااقل با ایمیل شاید بتوان به گفت و گو چالش نشست. از تمام نقطه هایی که من و رنوشته هام رو نقد می کنند صمیمانه خواهش می کنم با من از طریق ایمیلم تماس بگیرند. medi.azizi@gmail.com

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 2:28 توسط مهدي عزيزي |

« تحمیل کردن به نام دین خطرناک‌ترین تحمیلات است، یعنی آنچه از خدا نیست، از جانب حق نیست، آن‌ها را به اسم خدا به دست‌ و پای مردم ببندند، حق اعتراض به کسی ندهند، حق انتقاد ندهند، حق فعالیت آزاد به مسلمان‌ها و مردم ندهند»

مي خواهم اين بار درباره مردي بنويسم كه بزرگ بود. سالم بود. سلامت اخلاق و كردار داشت در همه چيز. يكه تاز بود. در بلاغت و روايت نظير نداشت. مي خواهم وام بگيرم از نوشته فبلي كه او را نشناختيم. نسل من او را نشناخت و شايد هرگز نخواهد شناخت.

مرحوم آيت الله سید محمود طالقانی در سال ١۲٨٩ هجري شمسي ديده به جهان گشود.

طالقاني متفكري نبود كه تنها در گوشه‌اي معتكف شود و به خواندن و تفسير قران بپردازد. او مرد عمل، آزادي خواهي تلاشگر و قهرمان حضور در صحنه اجتماع بود. او با حضور مستمرش در عرصه مبارزات سياسي، مسايل و مشكلات جامعه اش را مي ديد و لمس مي كرد و مي كوشيد كه براي حل آنها پاسخ هاي مناسب قرآني بيابد و عرضه كند.

طالقاني يكي از احياگران و اصلاح كنندگان انديشه ديني به شمار مي رود. او به حق ابوذر زمان نام گرفت و زبان گويايش همانند شمشير برنده بود.

‌طالقاني در تلاش بود تا ثابت كند دين براي رهايي و آزادي بشر آمده است او از آزادي هاي مشروع و قانوني ملت دفاع كرده است .

وقتي هفته پيش سخنان او را در نماز جمعه تهران در سال 58 شنيدم يك سوال بزرگ برايم پيش آمد كه او كه بود و ما چقدر درباره اش مي دانيم؟

اين جملات پيشتر به جملات يك اهل فلسفه و حكمت مي آيد تا يك روحاني؛ «زمين مادر ماست»،«نظمي كه هستي را به حركت وا مي دارد و اين جغرافياي خاك در مدارهاي عرضي و طولي خود چون يك اركستر عمل مي كند و رهبري آن بي نقص است. »

« جملة‌ ذرّاتِ عالم‌ در نهان‌               با تو مي‌گويند روزان‌ و شبان‌

 

 ما سميعيم‌ و بصيريم‌ و خوشيم‌                  با شما نا محرمان‌ ما خامُشيم‌ »

 

بي شك اگر آيت الله طالقاني يك دهه بيشتر عمر مي كرد وضعيت روشنفكري و روشنگري ديني چيزي غير امروز بود و شايد هواداران امروز او در غالبي ديگر ظاهر مي شدند.

اين دو مطلب زير را كه در شماره 16 هفته نامه شهروند چاپ شده بخوانيد تا با روح بزرگ طالقاني در آميزيد.

خداحافظي طالقاني با «اسلام سياسي»

 

مرجعيت شورايي يا شوراي فتوا

سيد محمود طالقاني بزرگ بود. خيلي بزرگ.  واي بر ما كه او را نشناخته از دنيا برويم. طالقاني تنها نام یک خيابان نيست. او انساني تمام بود. آزاده و سلامت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:53 توسط مهدي عزيزي |

 

مسعود ده نمكي در نشست مطبوعاتي فيلمش هنگامه جشنواره فيلم فجر گفت: «با نمايش فيلم من پوز متحجرها و روشنفكرها با هم خورد.» آن وقت همه يا خنديدند و يا ريشخند زدند. اما يك تعبير سوال از ذهن من پر از سوال طراوش مي كند كه روشنفكر كيست؟ نه از منظر جامعه شناختي كه از منظر اجتماع، از منظر بقال و شقال يا همان آأم هاي معمولي، عابران خسته و عوام. به جايگاه و پاياه تاريخي روشنفكر هم كاري نداريم. به اينكه روشنفكر با چه المان هايي تعريف مي شود هم طرف نيستيم تنها و تنها با اينكه روشنفكر چكونه است كه او را روشنفكر نام مي نهيم. از نظر من -كاملاً شخصي- روشنفكر كسي است كه جهان و روزگار معاصرش چند قدمي پيش است و در عين اين پيشتازي و پيشگامي آدم درست و درماني است. يعني در كنار مطالبات فرهنگي،سياسي،اجتماعي و مذهبي با جهان عصر خودش ديگاه و رويه و آنچه در آينده بروز خواهد كرد را گمانه مي زند و توده را از عواقب آن بر حذر مي دارد و در عين اينكه با مردم زمانه خويش در ارتباط است؛ توليد فكر و انديشه را در مرزهاي جغرافيايي خويش به دور دست ها صادر مي كند. حال يك سوال «امروز بيرون از مرزهاي اين گربه رو پا در حوزه فرهنگ جز سعدي،حافظ، مولانا،خيام و باقي چه چيز و چه كساني مردم دنيا را متوجه ايران مي سازند؟ حتي در همين موارد فرهنگي هم بعضاً كشورهاي ديگر ادعاي تصاحب مفاخر ما را دارند. ايران در كاوشگر گوگل با پسته،نفت،انرژي هسته اي،احمدي نژاد،گربه، فرش،تروريست و چند واژه ديگر به جهان معرفي مي شود كه هيچ يك در حوزه فرهنگ نيست. ؟؟؟؟ نويسندگان ما را دنيا نمي شناسد و نمي داند كه از ميان خيل عظيم نو پا و معاصر در حوزه ادبيات داستاني،شعر،نقد ادبي، درام نويسي و .... ما نيز چيره دستيم. مردم ما در اين مرزهاي خاكي هم نمي دانند كه چه كساني پايه گذار بنيان ادب فارسي بودند. شاملو،اخوان،يدالله رويايي،جمال زاده، گلستان،آل احمد، ناتل خانلري،زرين كوب و يك دريا نامور فرهنگ و هنر ايران را نمي شناسند. جوان سرزمين ما داستان هاي آبكي دانيل استيل را مي خواند و نمي داند كه «ماه و پلنگ»  بيژن مفيد يكي از عاشقانه ترين درام هاي تاريخ ادبيات نمايشي ماست. اين همان نقصان بزرگ است. نسل پيش از ما براي يك شماره مجله فردوسي قش مي كرد و تا مقالات سپانلو را نمي خواند بيژن مفيد شب خوابش نمي برد. و ما نيز در عصر فقر روشنفكر كه نه؛ همه هستند، روشنگر به دنبال چراغ مي گردد. واي به حال نسلي كه «ماه و پلنگ» بيژن مفيد را نخواند و از دنيا برود. واي به حال كسي كه نداند شاملو كه بود نه در قلم كه در منش. ما روشنفكر نداريم و آنها كه ده نمكي پوزشان را با فيلمش زده، روشنفكر نيستند؛ فرزندان رسانه هاي پوچند. سروش و يا حتي با قدري اقماض جهانبگلو روشنفكران معاصرند. نه به خاطر خودشان به خاطر سوادشان و اثرشان.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 18:15 توسط مهدي عزيزي |

 

با عرض پوزش این پست به دلیل دلسوزی بیش از حد و سفارش های دوستان بلاجبار ..... شد.يك سوال بزرگ؛ جسارت يعني چه؟ وظيفه يك روزنامه نگار چيست؟ چند هفته اي از توجهات فائقه روزنامه تاريخي كيهان به خانه هنرمندان ايران مي گذشت و بهروز غريب پور نيز اين خانه را ترك گفته بود. يادداشتي را به پاس ارج نهادن به زحمات غريب پور آماده كردم و پيش از تحويل آن با يكي از روزنامه هاي كثير الانتشار ظاهراً اصلاح طلب تماس گرفتم كه از چاپ يادداشت مطمئن شوم. Ok را كه گرفتم يادداشت را بردم و تحويل سرويس فرهنگي روزنامه اعتماد ملي دادم. يادداشت من نه توهين آميز بود و نه سياسي. صرفاً يادداشتي بود در جهت شفاف شدن  مسائلي كه روزنامه كيهان در بيان آن قدري تحريف كرده بود. از جمله به مراسم رونمايي از كتاب رضا يحيايي كه هرگز برگزار نشد و كيهان مدعي برگزار شدن آن بود. در اين مورد و چند مورد نظير آن به شخصه شاهد ايستادگي غريب پور در برگزار نشدن مراسم بودم. روز پيش از برگزاري مراسم رونمايي كتاب يحيايي گويا مشاور وزير ارشاد محمد حسين نيرومند - كه ظاهراً 12 سال سردبير كيهان كاريكاتور هم بوده- با غريب پور تماس مي گيرد و از عدم رضايت ارشاد از برگزاري اين مراسم مي كند و غريب پور هم ساعتي پيش از آغاز مراسم از برگزاري آن سر باز زد و هر چه عليرضا سميع آذر اصرار كرد ،غريب پور زير بار نرفت كه نرفت. در برگزاري سومين جايزه عكاسي مطبوعاتي كاوه گلستان نيز همين شد. ارشاد به كتاب مجوز نداد و با پيشنهاد ليلي گلستان نمايشگاه و مراسم پاياني آن نيز لغو شد.

حال من در يادداشتم با اشاره به اين موضوعات و روند مديريت غريب پور طي بيست سال گذشته به اين نكته اشاره كرده بودم كه اگر مديري توانمند و لايق از صحنه مديريت فرهنگي حذف شود و مديراني اتفاقي و گذرا بر مسند بنشيند چه لطماتي بر پيكره فرهنگ وارد خواهد شد و اين دور ذهن نبود كه در ادامه بگويم كه تاريخ درباره غريب پور و شريعتمداري قضاوت خواهد كرد. چرا كه همانقدر كه حوزه مطبوعات و فرهنگ به روزنامه نگاري شريعتمداري نيازمند است همانقدر هم عالم مديريت فرهنكي و هنري به غريب پور نياز دارد و بايد قدري تامل كرد تا تاريخ درباره حقايق قضاوت كند و عملكرد سردبير روزنامه كيهان «شايان فر» كه به اسم مستعار پدرام ملك بهار به زبان نقد به خانه هنرمندان ايران حمله برده است، روزگاري دگر نقد خواهد شد.

روزنامه اعتماد ملي ارگان حزبي به همين نام و وابسته به مهدي كروبي كه مدعي جسارت بيش از حد است براي دومين بار از انتشار مطلبي از من امتنا كرد و جسارت اينجا براي من معنا شد. من تنها و تنها و تنها به خاطر همين شعارزدگي و روشنفكر نما بودن براي مردم و تحجر از داخل نه به اين ارگان بلكه هيچ اصلاح طلب دروغين ديگري در دو انتخابات آينده راي نمي دهم و ترجيح مي دهم رايم را براي كساني به صندوق بياندازم كه لااقل صادقند و در درون و بيرون يك منش دارند. راي دادن به اصولگرايان اصلاح طلب يا همان طرفداران قاليباف شرافتش از اين بهتر است، دانسته تيغ بر شاهرگ خود و همكاران شريفم بكشم. به قول معروف این به ظاهر اصلاحطلبان از بیرون مردم را کشته اند و از درون خودشان را.

بهروز غریب پور اگر بزرگترین قربانی همین اصلاحطلبان نباشد اما یکی از آنهاست که نام او رابه خودشان نسبت دادند و جامعه فرهنگی و هنری را از داشتن یک مدیر بزرگ محروم کردند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:46 توسط مهدي عزيزي |

تو مي روي

قطار مي رود

و من

گيج گيج مي زنم از رفتن

عشق جوانه مي شود

در كوير دهليزهايم

و باران

از غرش آسمان

به دامان زمين.

شعرم

شعارم

شعورم را به تو مي دهم

نمي ماني

مي گريزي

و تهديد

آغاز مي شود

و من خسته

بيزار و تنها

رها مي شوم در سكوت

ستاره ها ترا مي بينند

و ماه نيز

خورشيد

اما

از توي روي مي گيرد

و تو باز مي روي

مي روي

مي روي

 شايد رفته اي

و نيز هستي

بمان

تو كه خورشيدي

بمان

و تو ميروي

و من بايد مرده باشم

در ساعت

ماه و پلنگ.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:35 توسط مهدي عزيزي |

 

از تيتر من تعجب نكنيد اين يك حقيقت انكار ناپذير است. لطفاً يك بار ديگر فيلم هاي ايرج قادري را ببينيد. چه آنها كه در سال هاي پيش از انقلاب ساخته و چه آنها كه در سال هاي پس از آن. اگر به تعاريف كارگرداني در سينما رجوع كنيم در خواهيم يافت او يكي از بهترين كارگردانان سينماي ماست. در مقايسه با مسعود كيمايي كه به قول سيد ابراهيم نبوي متولد 1342-1343 است و ساير كارگردانان شايد بتوان ناصر تقوايي را در فرمگرايي برتر از او دانست و بهروز افخمي را متولد نسلي جديد پس از وي. ايرج قادري قابش را به قدري استادانه مي بندد كه از شكل دكوپاژ و قاب بندي او نمي توان خرده گرفت از تكنيك هاي فيلمبرداري و يا جامپ كات هايي كه در برخي سكانس ها ديده مي شود. او بي شك آنقدر در كارگرداني چيره دست است كه اگر به سواد سينمايي اش دقت نشود خيانت بزرگ تاريخي در حق او روا شده. پس از تماشاي محاكمه آخرين ساخته اين كارگردان به نورپردازي،دكوپاژ و به ويژه قاب هايش در  فيلمبرداري فيلم احسنت گفتم. تنها اشكال كار قادري فيلمفارسي سازي اوست كه غالب و بزرگترين توانايي اش است. فيلمنامه فيلم هايش فيلمفارسي است. بشكن و بكش و بگير و ببند. اسلو موشن كردن صحنه هاي فيلم از ذهن فيلم فارسي او تراوش مي كند و اگر اين روند را قطع كند شايد نام ديگري بر نهاده شود. فرض كنيد قادري فيلمي بسازد به قلم اصغر فرهادي و يا فرهاد توحيدي و يا شادمهر راستين؛ فيلمش چيز ديگري از آب در مي آيد. پس اين فيلمنامه هاي به قول جمشيد هاشم پور جيم فيلمش را هم جيم مي كند. در حالي كه معتقدم آكواريم فيلم بهتري نسبت به محاكمه بود اما از كنار بازي رشك بر انگيزش در اين سن و سال نمي توانم بگذرم. ايرج قادري با ارائه بازي توانمند و كارگرداني بازيش در فيلم چيز ديگري بود. او را بايد ستايش كرد كه چيزي نزديك به 5 دهه به صورت مداوم كار كرده است و در سال هاي پس از انقلاب با صبوري بيشتري خودش را ميان مردم جا كرد تا از يادها نرفته باشد. پس به پاس نيم قرن تلاش او در سينماي ايران به ايرج قادري احترام مي گذاريم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:33 توسط مهدي عزيزي |

اندر احوال آدم هاي ضعيف كه نظراتشان را بدون اسم مي گذارند بايد عرض كنم كه اين همان جسارتي است كه در پست جسارت تا جسارت گذاشته بودم. دوستي گفته من خودم بلد نيست با زن ها چه جوري برخورد كنم. اما بايد به اين دوشيزه محترم عرض كنم كه بايد با هر كسي مثل خودش رفتار كرد. اگر كسي لياقت دوستي را دارد يعني دارد. بعيد مي دانم كسي در محيط كار يا در روابط اجتماعي از من بي احترامي ديده باشد. مگر آنكه به دليل عدم هماهنگي با يك سياست و يا روش كار مدير بالا دست من مجبور به رفتاري قهر آميز شده باشم. كه بايد حلاليتش را همين جا بطلبم..اما دوست من زن در تعاريف سرزمين ما يعني هيچ. كسي كه مي تواند بهترين باشد خودش را نبايد پشت نقطه ها پنهان كند. با تمام احترام به زنان سرزمينمان باز بايد براي زناني چون شما آه كشيد. آه... من به هيچ وجه در هيچ جايگاهي به يك زن توهسن نكرده ام. زن مفهوم بزرگ مادر بودن، همسر بودن، دوست بودن،مجاهد بودن و تمامي صفات برگزيده است. پس در هيچ مرتبه مگر كار حرفه اي من به هيچ انسان با شرفي اهانت نكرده و نمي كنم. و بر عقيده شما كه بايد در رفتار خود باز نگري كنم استوارم كه موجود پر اشتباه و خطلايم و سعي در رفع آن دارم. شما نيز مرا در اين امر ياري كنيد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:51 توسط مهدي عزيزي |

 

دو قدم مانده به صبح

همنفس با چناري كه آواز قناري مي خواند

گنجشكي غار غار مي كرد

كه من از وسعت تنهايي خويش بيزارم

مي خواهم مرغ دريايي باشم

و چكاوك مغرور

 از شيدايي

به سرودي

دل خوش بود

دو قدم مانده به صبح

غرش صدايي راز آلود

 آسمان را مي شكافت

پيرمردي

 غم تنهايي خويش باز مي گفت

به زبان عربي.

و من

در اين تاريكي

در اين غربت ذهن

در پس پنجره اي قير اندود

پاي پلكان مدرنيسيم

يا همان كيبورد

مي نوشتم

سفر آغاز دوست داشتن است

و سفر بايد كرد

به كجايي كه كجا نيست

هر جاست

دو قدم مانده به صبح

در اتاقم تمرين سفر مي كردم

به كجايي كه كجا نيست

به كجايي كه بشر زاده شده تا كه انسان باشد

دو قدم مانده به صبح

من رفتم....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:38 توسط مهدي عزيزي |

 

من سياوشم

غنوده در افسانه آتشم

من صداي سايش پتك كاوه بر آهنم

زوزه تيري كه از كمان آرش رهيده شد

اشك سرخ گونه سهرابم به بازوي تهمتن

چامه و چكامه ام

مرا صدا بزن

به نام كوچكم

سهراب

شهيد به دستان پدر

سياوش

شهيد به هواي هوسناك پدر

مرا صدا بزن

به نام كوچكم

به نام سهرابي كه معاصر است.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:47 توسط مهدي عزيزي |

 

مطلبی که می خوانید یکی از نوشته های من است که در ماهنامه زنان به چاپ رسیده است.

 

من اما در زنان چيزي نمي‌يابم

 گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش

اين نوشته يك رسالة سياسي، يك نطق ادبي، يا يك مانيفست دربارة جامعة زنان نيست! بلكه نوعي عذرخواهي و پوزش‌طلبي از بخش مهم جامعه است كه تعمداً يا به‌دليل كوتاه‌نظري و بدبيني از تيترها حذف شده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:49 توسط مهدي عزيزي |

در يكي دو پست گذشته دوستان نظراتي داده اند، بي نام و نشان.  خواهش مي كنم با محفوظ ماندن نامشان email شان را بگذارند تا ارتباطمان حفظ شود.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:53 توسط مهدي عزيزي |

 

چند روز پيش مهمان يك شخصيت معتبر و مهم تئاتر و سينما بودم. اين شخص كه خيلي آدم پر گويي و در عين پرگويي مزخرف هم نمي گه درباره تطابقي كه سعيدي سيرجاني از «ليلي و مجنون» و «خسرو و شيرين» در كتاب «چهره دو زن» كرده صحبت كرد. مقايسه اينكه چرا عشق ليلي و مجنون نا فرجام ماند و در عوض خسرو و شيرين عشقشان به فرجام رسيد. اينكه ليلي و مجنون از طايفه اي عربي بودند و خسرو شيرين از ايران و اين دو در فرهنگ و آموزه ها باهم متنافر.

وقتي دوست دانشمند من از گريختن شيرين به سوي خسرو سخن مي گفت و از جسارتش و اينكه سعيدي سيرجاني در كتابش همين نكته را نقطه تفاوت زن ايران و عرب معرفي مي كند، برايم جالب بود تا بدانم و درك كنم زنان سرزمين من چه بوده اند و چه شده اند؟ جسارت تا جسارت؟

 

سرانجام اسب را پرواز دادند   عنان خود به مرکب باز دادند 

بت لشگر شکن بر پشت شبدیز   سواری تند بود و مرکبی تیز 

چو مرکب گرم کرد از پیش یاران   برون افتاد از آن هم تک سواران 

گمان بردند که اسبش سر کشید است   ندانستند کو سر در کشید است 

بسی چون سایه دنبالش دویدند   ز سایه در گذر گردش ندیدند 

به جستن تا به شب دمساز گشتند   به نومیدی هم آخر باز گشتند 

 

و امروز زنان اين سرزمين ياراي سخن گفتنشان نيست چه رسد به جسارت؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:52 توسط مهدي عزيزي |

عبور بايد كرد

هرچند خسته و تنها

از ميان اين رود رخوت

بايد تازه شد

چون رود

ديگر جاي ماندن نيست

نه اميدي

به اميدي

دور

در دوردست

و نه شادي كودكانه اي

در باد

بايد جاي بادبادك

قايق ساخت

بايد به آب انداخت

و دل به دريا داد.

چه سخت و دل انگيز است

گذشتن از ميان اين همه دهشت

و ديگر جاي ماندن نيست

ليك هجرت.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 4:23 توسط مهدي عزيزي |

 

ديروز به كودكي خودم سفر كردم. كودكي فراموش شده اي كه تنها ميشه سراغش رو از آلبوم گرد و غبار گرفته ته كمد گرفت. ديروز توي زادگاهم به خونه اي رفتم كه نوزادي و كودكيم روز توش گذرانده بودم.

يك خونه قديمي 40-50 ساله ته يك كوچه بن بست؛ در ميزنيم پيرزني با صداي خسته اش جواب ميده و ذوق شنيدن صداي من و مادرم بلند بلند دعامون ميكنه. در رو باز مي كنن و وارد ميشيم. با چند پله به حياط ميرسيم. وسط حياط خونه يك حوض قديمي كوچك و باغچه اي كه توش دو تا درخت و گلهاي محمدي كاشتن.

يك ساختمان اصلي و يك ساختمان كوچك كه قديم ها شايد ازش به عنوان مطبخ استفاده ميشده. اين پير زن مهربون كه هرچي داره و نداره رو پهن ميكنه جلوي ما با زبان خودش منو ياد روزهايي مياندازه كه به خاطر ندارم . و ميرسه: يادته از پشت شيشه با خروسي كه توي حياط ورجه وورجه مي كرد بازي مي كردي و من تهي دست از پاسخ. ديدار به پايان ميرسه و من مثل موشك كاغذي خودمو به حياط ميرسونم و به دو اتاقي كه مادر و پدرم سالهاي جواني خودشون رو اونجا سپري كردن خيره ميشم. چند تصوير گنگ و دور از ذهنم عبور ميكنه. تصاويري كه آغاز و پاياني ندارند. اما من به ديوار آجري حياط تكيه و زد و خيره به همان پنجره اي كه پيره زن خروس بازي من رو به ياد داره مي مونم. و در درونم فرياد خفته اي سر ميدم كه واي زمان زمان رو بگيريد كه داره مثل تك شاخ به پيش ميتازه. حالا چرخه هستي رو در ذهن مرور ميكنم واز سرنوشت و تنهايي كه در پيشه بغضي در گلوم ميشكفه. ما به كجا داريم ميريم؟ اين خونه نشانه چيه؟ چرا طي اين 30 سال همانطوري مونده. شايد اين نشانه اي باشه تا با ديدن تصوير پدر جوان و هم سن و سال خودم و يا مادر جوانم در آن سالها قدري، سر سوزني زندگي رو جدي بگيرم. واي چه شد چطور گذشت. دل تنگ كودكي خود ميشم. خانم اتاق هاي متصل به هم آن آلونك و آشپزخانه و زير زمينش را نشانم ميدهد. و من كودكي هاي خود را طلب ميكنم. كاش كودك مي مانديم. اين روزها كودكي مثل تصاوير فيلم هاي سياه و سپيد صامت از مقابل ديدگانم رژه ميرود. كودكي هايم را مي خواهم پسش بدهيدم!

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:35 توسط مهدي عزيزي |

تازگي ها وقت بيشتري واسه فيلم ديدن پیدا کردم . فيلم هايي كه آرام آرام من رو با يك دنياي مجازي و يا بهتر بگم با تناقضاتي كه هستي ما آدم ها رو احاطه كرده آشنا ميكنه. دارم فكر مي كنم همه جاي دنيا رو ننگ جنگ و خونريزي و نسل كشي فرا گرفته و ديگه جايي براي انسان باقي نمونده؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 3:6 توسط مهدي عزيزي |

نمی دانم از کجا و چه باید شروع کرد. خیلی وقته جیزی ننوشتم اما از این به بعد سعی می کنم روزانه بنویسم و شاید اینطوری دوباره بشه از شر این بن بست فکری یکجوری خلاص شد.
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 3:33 توسط مهدي عزيزي |