تبليغاتX
گاه نوشت ونکوور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بارن
باران که ببارد

همه سبز می شویم

زمین نفس هایش به شماره می افتد

آسمان پوستین کهنه اش را

به دامان دشت ها وصله می زند

کوه ها غبار روزگاران را از رخسارشان می زدایند

دختر بچه های عروسک هایشان را نو نوار می کنند

با گیس های بافته نو عروسان

و پنهانی در پستو

لواشک به دندان می کشند

و دور از چشم مردان خانه

سرخاب می مالند

به گونه پسران نابالغ

و من گوش هایم را به باد سپرده ام

تا خبری از تو بیاورد

باران که ببارد...

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 6:7 | 
نازنین سبزپوش

در این قحطی کلام

ناز جوهر و قلم را باید خرید

که از تو نوشت

قلم های سیاه این روزها سبز می نویسند

چه رسد به قلم بی دوات من

به کاغذ نرسیده می دود

اما نه، باید درنگ کرد

در این زمهریر خشکسالی و دروغ

****

باید نوشت اما نه به نام استعار

که به نام دل

رود خشم به سبزی دشت ها جان داده

هر چند حکایت من چیز دیگری است

به خیابان سرخ می نگرم

سبز می شود درخت پیر تن من

****

به دشت می نگرم

سرخ می شود گونه های من

به هر طرف که نگریستم ترا دیدم

ترا چه کنم

صدایت را از من دریغ می کنی

به چه زبان باید ترا سرود

سرخ یا سبز؟

****

دلتنگی من اسارت در چاه تنهایی یوسف است

ترسم که یعقوب فراموشم کند

نیافروخته در دلش خاموشم کند

به هر زبان که سر به باد سپارد

****

به هر کلام که جان در دلش دارد

کویر تشنه دلم

ترا به یک صدا می خواند

نازنین سبز جامه من

با من سخن بگو!

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 5:9 | 
مردن بدون گور
کاش کسی می آمد

و  بر گور من شاخه نارگسی می نهاد

نه از عابران

و نه ساکنان این زمین کسی نیست

این همه داستان را به یاد آورد.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 2:38 | 
32

آب بی آسمان آبی نیست

آسمان بر دستان تو تکیه کرده است

و اقیانوس به شادمانی مردمان می خندد

مهربانی بی منت دستان زمین

شادمان مردمان مشروط

هیچ از غصه های من نمی کاهد

مردمانی شاد

تهی ز مهر

بر مدار بی تفاوتی می دوند

ابر از آب باردار باران نمی شود

باران غصه ابر است

و بهار رویای کوتاه عابران

کاش سر انگشتان آفتاب

 جای پوست

دل های آدمیان را نشانه می گرفت

  تا سبزینه مهر از میان دهلیزهایمان سر بر می آورد.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 12:46 | 
31

هنوز دوستت دارم

با تمام شاخه هایم

گر چه بی برگ اند و خاموش

دوستت دارم

از نهایت بی کران دریا

جنبش منبسط زمین

سرخ

اناری رنگ

از میان دو دهلیز

در جنگ

بی دریغ

بی منت

گران سنگ

قیمتی نه ارزیدنی

بر تار و پود این دوست داشت

دوستت دارم

برای تو

برای بودن تو

و تنها تو

دوستت دارم

هنوز

از اینجا تا نا کجا

با اشیاقی به وسعت کهکشان

دوستت دارم

هنوز

بی دریغ.

|+| نوشته شده توسط مهدي عزيزي در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 14:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar