تبليغاتX
روزشمار ونکوور - روزهای بی تقویم

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

هيچ ايچنين دلتنگ ات نبودم

چون ماهي جدا افتاده از دريا

بي خوابم

و قدم مي زنم

بر صفحه اي تنگ بلور.

اين روزها مي گذرد

و من چون آفتابگرداني جدا افتاده از خورشيد

بال بال مي زنم

براي قطره اي از پرتو نوراني آفتاب عالم تاب.

 

اين روزها كه مي گذرد

خيال مي كنم

كهنه سواري دلشكسته ام

و ماديانم به دياري ديگر كوچ داده شده.

 اين روزها

خيال هاي من ديگر خيال نيست

كابوس است

كابوس تنهايي و بي پناهي

انسان با نخستين درد آغاز مي شود

و با اولين گناه به پايان مي رسد.

من به كدامين گناه خيال مي كنم؟

 

 اين روزها مي گذرد

و تو مي آيي

ماهي راهي دريا مي شود

آفتابگردان دوباره مي خندد

اما خيال هاي من ....

آفتاب عالم تاب كه بتابد

من نيز روز مي شوم

دشت مي شوم

رود مي شوم

با تو من دوباره

 دماوند مي شوم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3:22 توسط مهدي عزيزي |