تبليغاتX
روزشمار ونکوور - نفرت

پوستین کهنه شب را کشیده ام رویم

تا کسی نبیند این تاول چسبیده به روحم را

سرمای آذر و دی و بهمن و اسفند را

کول می کنم چون صلیب یحنا

نمی دانم تا کجا و تا به کی

از امروز تا نمی دانم

لخت لخت این سفر

سوگنامه مردانگی من است

که در جهل روزگار

شهامت دریوزگان را

چو بومرنگی

به سمتم قی کرده پرتاب می کند.

من و مایی نمی ماند

جمله ویران می شویم

زیر این تلمبار چرک

شط جنون آسای روده ما را در می نوردد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:55 توسط مهدي عزيزي |