پوستین کهنه شب را کشیده ام رویم
تا کسی نبیند این تاول چسبیده به روحم را
سرمای آذر و دی و بهمن و اسفند را
کول می کنم چون صلیب یحنا
نمی دانم تا کجا و تا به کی
از امروز تا نمی دانم
لخت لخت این سفر
سوگنامه مردانگی من است
که در جهل روزگار
شهامت دریوزگان را
چو بومرنگی
به سمتم قی کرده پرتاب می کند.
من و مایی نمی ماند
جمله ویران می شویم
زیر این تلمبار چرک
شط جنون آسای روده ما را در می نوردد.